نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





•●••دلو پته تنگه..منی میار•●•●


[+] نوشته شده توسط sima در 14:46 | |







من...

خدایــــــــــــــــــــــا......

من دلــــــــــــــــــم را صابون زدم به

عشــــــــــق او...

 

چــــــــــرا چشمانم میسوزند؟؟؟؟؟


[+] نوشته شده توسط sima در 16:9 | |







تقدیم به او....

تمام هق هق های شبانه ام

 

 تقدیم لبخند های روزانه ات

 

                       بهترین.....اخم


[+] نوشته شده توسط sima در 14:9 | |







دروغ...

خدایا...

در گلویم ابر کوچکی هست...

که خیال بارش ندارد

میشود مرا در برگیری!

بیشترین دروغی که در دنیا گفتم...

این کلمه است:

خـــــــــــــــــــــــــــوبــــــــــــــــــــــــــــم!!!


[+] نوشته شده توسط sima در 12:52 | |







جملات پند آموز

  

   

 


[+] نوشته شده توسط sima در 18:45 | |







دلنوشته ی یک دوست...

خدایا...

قسم به خودت سخت است

دنیایت....

خدایــــــــــــــا...

درســـــــم را نخوانده ام...

چــــــــــــرا امتحانت تمام نمیشود؟؟؟؟

تقلب هم که می کنم برگه ام را نمی گیری!!!!!

هرچه میگذرد تنهاتر ...

تنهاتر و تنهاترم...........

کسی نمانده دیگر...

همه ی سوال ها را نوشتم

میخواهم برگه ام را تحویل بدهم...


[+] نوشته شده توسط sima در 20:45 | |







من...........

حواسم نیست!

این ثانیه ها،

این لحظه ها،

از ان من است برای ساختن دنیای خودم...

حواسم نیست!

دل میدهم به هر آنچه غیر توست

ام ا حالا باید به خودم برگردم...

با تو میگویم!

با تو میگویم که تمام حواس منی...

خـــــــــــــــــــــــــــــــدای مهربانـــــــــــــــــــم!


[+] نوشته شده توسط sima در 17:11 | |







جالب!!!!!

برای پخته شدن کافی ست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید

Avazak.ir Line5 تصاویر جداکننده متن (1)

در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتاد...

Avazak.ir Line5 تصاویر جداکننده متن (1)

صیاد عشق و محبت صید غرور و نخوت نمی شوند

Avazak.ir Line5 تصاویر جداکننده متن (1)

هر چیزی که بیرون از محدوه ابرو باشد

جز شکست و تباهی نتیجه ای نخواهد داشت!!!!

Avazak.ir Line5 تصاویر جداکننده متن (1)

لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است

نه چراغیست در ان پایان

هرچه از دور نمایانست

شاید آن چراغ نقطه نورانی

چشم گرگان بیابان است...

Avazak.ir Line5 تصاویر جداکننده متن (1)

از سرنوشت غمگین مباش!

چه بسا سگهایی که بر روی اجساد شیرهای جنگل سبز رقصیدند،

شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند ولی نمی دانستند شیر،

شیر می ماند و سگ ،سگ حتی با قلاد های طلا...

Avazak.ir Line5 تصاویر جداکننده متن (1)


[+] نوشته شده توسط sima در 21:50 | |







خدایا..

خــــــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــا.....

مرا از چهار زندان بزرگ انسان،

طبیعت،تاریخ،جامعه،خویشتن

رها کن،

تا آنچنان که تو ای آفریدگارمن ،مرا آفریده ای

خود آفریدگار خود باشم،

نه که همچون حیوان خود را با محیط،

که محیط را با خود تطبیق دهم....



Avazak.ir Line41 تصاویر جداکننده متن (3)

مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا

   در جهان عصیان مطلق باشم...

Avazak.ir Line41 تصاویر جداکننده متن (3)

مرا هرگز مراد بی شعور ها و

محبوب نمک های میوه مگردان

Avazak.ir Line41 تصاویر جداکننده متن (3)

این آیه را که بر زبان داستا یوسکی رانده ای،

بر دلهای روشن فکران فرود آر که

اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است

Avazak.ir Line41 تصاویر جداکننده متن (3)



ما را به راه راست هدایت فرما.

اگر نشد راه رزاست را را به سمت ما کج بفرما..



[+] نوشته شده توسط sima در 21:4 | |







دنیا دار مکافات

وقتی پرنده ای زنده است...مورچه را میخورد...

وقتی می میرد...مورچه ها او را میخورند...

زمانه و شرایط در هر موقعی میتواند تغییر کند...

در زندگی هیچ کس را تحقیر یا آزار نکنید.

شاید امروز قدرتمند باشید...اما یادتان باشد،

زمان از شما قدرتمند تر است!!!

یک درخت میلیونها چوب کبریت را میسازد

اما وقتی زمانش برسد...

فقط یک چوب کبریت برای

سوزاندن میلیونها درخت کافی ست...

 


[+] نوشته شده توسط sima در 11:24 | |







رضا شاه

رضا شاه به اتفاق هیأت همراه به ترکیه مسافرت میکند که تنها مسافرت خارجی رضاه شاه بود.

وقتی آخر شب بعد از صرف شام و شب نشینی

رضا شاه به اتاقش میره،می بینه یه دختر جوان و زیبای ترک تو اتاقش منتظر شه،

با عصبانیت یه نفرو صدا میزنه و میگه:این خانم این جا چیکار میکنه؟

اون شخص میگه:آتاتورک گفتن

این خانم پیشتون باشه تا صبح شما تنها نباشین،

رضا شاه از اون خانم میخواد اتقو ترک کنه،وقتی همراهان

رضا شاه پرسیدن.چرا دختر به این زیبایی رو فرستادن رفت.

رضا شاه در جواب برگشت و گفت:

من امشب رو تا صبح با این دختر میخوابیدم

فردا که آتاتورک به ایران اومد من کی رو بفرستم پیشش؟؟/

تمام زنان و دختران ایران ناموس منند....


[+] نوشته شده توسط sima در 10:44 | |







مــــــــــــــــــــــا

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هـــــــــــــــــــــــــــــــم روزی

 

روزگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاری داشــــــــــــــــتــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــم

 

             شـــــــــــــــــــــــــــــــهــــــــــــــــــریـــــــــــــــــار مــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــک

بودیم و

              یــــــــــــــــــــــــــــــــاریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داشــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــیــــــــــــم...



[+] نوشته شده توسط sima در 17:30 | |







آغوش تو..

حوا که بغض کند،

              حتی خدا هم اگر سیب بیاورد،

چیزی بجز آغوش آدم آرامش نمی کند....

خدا مرا برای در آغوش گرفتنت آفریده....

 


[+] نوشته شده توسط sima در 17:20 | |







ای دوست

ای دوست

 این روزا

         با هر که دوست می شوم احساس میکنم

              آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

                                                  وقت خیانت است...

 


[+] نوشته شده توسط sima در 17:5 | |







سکوت خیابان ها

ســـــــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــــــــــــوت خیابان ها

هر روز

رو به سمت حروف انتظار مکرر می شوند

هنگامی که    

                    پاهایمان لای قرمزترین چراغ های این شهر

میـــــــــــــــــــخـــــــــــــــــکوب شده اند

                          و

عبور ما تنها از ذهن گنجشککانی خواهد گذشت

که در آغاز فصل برف

                 سیم های سرد

بی هیچ عاشقانه ای دفن شده اند



[+] نوشته شده توسط sima در 16:54 | |







یکی بود یکی نبود

یکی بود، یکی نبود، من بودم وتو نبودی

زیر سقف اتاق تنهایی، تو را می خواستم و رفته بودی

یکی عاشق بود،یکی بی وفا،

من مثل شیشه شکستم و تو خرده شیشه ها را گذاشتی زیر

یکی به انتظار، یکی بی خیال

                                                                  من در انتظارت نشستم و تو شدی

                                                                      حسرتی در این انتظار

یکی بود یکی نبود،من بودم و تو رفته بودی،

برای پیدا کردنت هیچ ردپایی از خودت نگذاشته بودی

یکی چشمهایش پر از اشک شده

                                                 یکی به جرم دلشکستن فراری شده

یکی اینجا باز هم عاشق است

                                      یکی در حال فراموش کردن است!

دلم به هوای تو،بی هوا،سر به بیابان گذاشته

اما نمی داند که دیگر کار از کار گذشته

دیگر دلت از خط پایان گذشته و این منم که هنوز  به آخر قصه نرسیده ام

جا مانده ام در قصه ای که حکایت از مجنونی تنها دارد،

این قصه دیگر همچو آغازش جایی برای لیلی بی وفا ندارد

سر انجام همه دلتنگی ها،همه آن قول و قرار همین بود،

فاصله من وتو بین آسمان و زمین بود

تو وپرواز کردی و من خاک شدم

مثل یک قطره آب در وسعت یک کویر خشک گرفتار شدم

یکی بود یکی نبود

                   من بودم و تو نبودی

تا چشم بر روی هم گذاشتم

                                      برای همیشه از کنارم

رفته بودی....................

 


[+] نوشته شده توسط sima در 17:3 | |







یادت باشه که...

امروز فرصتی دست داد تا دوباره طلوع خورشید را به نظاره بنشینم

دور از هیاهو و در سکوت

.چقدر زیباست این لطف پروردگار به انسان

اینکه نوری آرام آرام، با صبر و آرامش خود را به تو می نماید



در پس شعاع های نور زمزمه ای هست

خبر می دهد از واقعیتی که

نباید بگذاری زندگی برایت روزمره شود

اینکه روز دیگری شروع شده،،، اینکه باید از نو شروع کنی...دوباره



لوع را اگر هر روز هم نگاه کنی، نباید تکراری شود برایت


بد نیست اگر هر از چندگاهی به یاد آورم

با چه چیزهایی شوق و هیجان زنده می شود درونم....

چقدر آدمی ساده است، اگر خود بخواهد



دور از شلوغی زندگی که ناخودآگاه پرده ای تار روی چشمانت می کشد

تا خود را از ساده ترین دلخوشی ها محروم کنی،

-تنها همین از سهراب سپهری در خاطرم می ماند

همیشه- چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید



خوب اگر گوش کنی، نجوای دیگری هم هست...

در پس شعاع های نور، کسی می گوید شاید این آخرین طلوعی باشد که می بینی،

شاید چشم های تو دیگر امید و هیجان را فردا نبینند،،

نه...البته که این نجوا تو را ناامید نمی کند...

این هم پیشکشی دیگری است از سوی آفریدگار....

می گوید قدر لحظات را بدان.... قدر بدان



می‌گوید هیچ آدم موفقی با یک مرتبه تلاش و زمین خوردن، موفق بودن را تجربه نکرده است

این راه هم ارزش بیش از یکبار امتحان کردن را دارد



این همان چیزی است که روزی بابتش در پیشگاه پروردگار باید جوابگو باشم



[+] نوشته شده توسط sima در 12:39 | |







زندگی یعنی چی.....

…«الیزابت» کوچک و شکننده و شاد تا چند ماه دیگر پنج سالش تمام می‌شود.

او را به خود فشردم و شروع کردم برایش به کتاب خواندن. ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:


ـ «زندگی یعنی چه؟» جواب احمقانه‌ای به او دادم.


ـ زندگی،‌ لحظه‌ایست میان تولد و مرگ.


ـ‌ مرگ چیه؟


ـ‌ مرگ هنگامه‌ای است که همه چیز تمام می‌شود.


ـ مثل زمستان؟ هنگامی که برگ‌های درختان می‌ریزد؟

ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی‌شود،‌

نه؟ هنگامی که بهار بیاید،‌ درخت دوباره زنده می‌شود.


ـ ولی برای مردن اینطور نیست. زن و بچه‌ها هم همین طور.

هنگامی که کسی مرد،‌ برای همیشه مرده، دیگر زنده نمی‌شود.


ـ‌ نه این درست نیست!


ـ چرا الیزابت،حالا بخواب.


ـ من حرف تو را قبول ندارم. فکر می‌کنم هنگامی که کسی بمیرد،‌

مثل درخت‌ها دوباره در بهار زنده می‌شود…!


زندگی هرچه هست،‌ خواستنی است.

در دنیای ما هر کس به زندگی خویش بیش از همسایه‌اش دلبستگی دارد.

این طبیعی است. اما “باب” هرگز در بهار دوباره متولد نخواهد شد، آن “ویت کنگ” هم همین طور

ولی تو،‌ الیزابت، و نسل‌های بعد از تو درباره‌شان چگونه داوری خواهند کرد؟


زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم؛

بدون حتا یک گام اشتباه،‌ بدون آنکه ثانیه‌ای به خواب رویم و یا تردید کنیم که داریم اشتباه می‌کنیم،‌باید آن را طی کنیم.

ما که انسان هستیم و نه فرشته … و نه حیوان… ما که بشر هستیم

… .
بیا خواهر کوچکم،‌ الیزابت،‌ تو روزی می‌خواستی بدانی زندگی یعنی چه‌؟

آیا باز هم می‌خواهی بدانی؟


ـ آره، ‌زندگی یعنی چه؟


ـ‌ زندگی ظرفی است که باید خوب پرش کرد،‌ بدون این که لحظه‌ای را از دست بدهیم

.
ـ حتا اگر وقتی پرش می‌کنیم، ‌بشکند؟ و اگر بشکند…؟


ـ فرقی نمی‌کند؛ صحنه را طی کرده‌ای،‌ فقط کمی تندتر.

مدت زمانی که تو برای این طی کردن صرف می‌کنی مهم نیست؛‌

مهم شکل طی کردن تو است. مهم این است که آن را «خــــــــــــــــــوب» طی کنی...…!

 

 

 


[+] نوشته شده توسط sima در 20:38 | |







چقد خنده داره...

 


چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست.

ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!


چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه

اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!


چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد

اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!



چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم

چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! 


چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم

و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر

از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!


چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته ا

ما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!


چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا

مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!


چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم

اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!


چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم

اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!


چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و

یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!


چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم

به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره

اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!


خنده داره
اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید

خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند. 

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره
 


[+] نوشته شده توسط sima در 19:44 | |







برای تو...



باز هم شب آماده
شب لباس سیاهه خود را به تن کرده
سیاه تر از همیشه
همه خوابند
ولی‌ چشمهای من خواب را نمیخواهند
من از شب هراسانم
ستاره ای دیگر نیست
مهتاب هم بخواب رفته
من بیدار به انتظار مهتاب
شبی‌ 
مهتاب خواهد آمد
باز هم انتظار
چند سال از این انتظار می‌گذرد؟
ده، بیست، سی،......

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 



به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد


که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم


هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر


هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


هر کسی در دل من جای خودش را دارد


جانشین تو در این ســـینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها


عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com



گل واژه نیست
گل ترانه نیست
گل بهانه نیست
گل شاهپرک نیست
گل تنها نگاه توست
در قلب کوچک من جوانه می دهد
ودر زمین سبز عشق
بهانه می گیرد آغوش ات را
همراه باد می رقصد
و واژه می شود
و شعر مرا پر از نامت می کند

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com





خوابت رو دیدم...

 

دیشب خواب چشماتو دیدم
خواب نگاه پر معنا تودیدم

توی بارون قدم به قدم

 

منو تو کنار هم
من با باله پرواز توی اوج آسمونها

تو با گرمای حرفات توی دل ابرا


سرمای خیسه بارون روی شونه هام

گرمای حرفات روی نفسام

تاریکی‌
شوم شب اومد سراغم


ترس از دوری چشمات اومد سراغم

لحظه وداع 
چشمات

دوری از گرمای نگات


پرندهٔ نحس صبح اومد سراغم

لمس پرهاش کرد

بیدارم
نگاه من به اتاق
خالی

 

خالی‌ از اون رویای خیالی
 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط sima در 19:55 | |







مردم

توی دنیـــــــا دو طبقه مردم هستند: بـــــــچاپ و چاپیـــــــده.
اگر نمیخواهی جزو چاپیده ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می کنه و از زندگی عقب می اندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافیست، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟
حساب مهمه! باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه. باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام بکن. حق خودت را بگیر. از فحش و تحقیر و رده نترس، حرف توی هوا پخش میشه.
هر وقت ازین در بیرونت انداختند، از در دیگر با لیخند وارد بشو.
فهمیدی؟ پررو، وقیح و بی سواد. چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه …….. نان را به نرخ روز باید خورد.
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی.
من می خواهم که تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. کتاب و درس و اینها دوتا پول نمی ارزه! خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی: اگر غفلت کردی تو را می چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی و چندتا کلمه قلنبه یاد بگیر، همین بسه. آسوده باش! من همه ی این وزرا و وکلا را درس میدم. چیزیکه مهمه باید نشان داد که دزد زبر دستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزو جرگه ی آنهایی و سازش می کنی. باید اطمینان آنها را جلب کرد تا ترا از خودشان بدانند. مــــــــــــــا توی ســــــــــــــرگردنه داریم زنــــــــــــــدگی میکنیم…!


[+] نوشته شده توسط sima در 11:18 | |







سخن عاشق

 

این راست نیست که هرچه عاشق‌تر باشی بهتر درک می‌کنی. همه‌ی آنچه عشق و عاشقی از من می‌خواهد فقط درکِ این حکمت است: دیگــــــــــــــری نشنــــــــــــــاختنی اســــــــــــــت؛
ماتیِ او پرده‌ی ابهامی به روی یک راز نیست، بل گواهی است که در آن بازیِ بود و نمود هیچ‌جایی ندارد. پس من در مسرتِ عشق ورزیدن به یک ناشناس غرق می‌شوم، کسی که تا ابد ناشناس خواهد ماند. سِیری عارفانه: من آن‌چه را نمی‌شناسم می‌شناسم…!

 

 


… موجودی که من او را انتظار می کشم واقعی نیست. من آن را بارهای بار می آفرینم و باز آفرینی می کنم. آفرینشی ناشی از توان من برای عشق ورزیدن به آن، ناشی از نیاز من به آن. دیگری به این جا می آید، این جا که من او را انتظار می کشم، این جا که از پیش او را آفریده ام و اگر نیاید، من او را در توهم می آورم. انتظار، یک حالت هذیانی است…!

 

 


… کسی که بخواهد بی‌عدالتی‌های ارتباط را بپذیرد، کسی که همچنان با ملایمت، مهربانانه، بدون آن که پاسخی بشنود، سخن بگوید به مهارتی عظیم نیاز دارد…!



[+] نوشته شده توسط sima در 11:14 | |







احساس قشنگ

 

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

 

تمام گامهای مانده اش با من

 

منم زیبا

 

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

 

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان

 

رهایت من نخواهم کرد

 

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از من چه میجویی؟

 

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

 

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن

 

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

 

طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت

 

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

 

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد

 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

 

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 

وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم

 

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

 

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

 

آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.

 

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مراباقطره اشکی

 

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

 

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

 

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

 

بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدانآغوش من باز است

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 

قسم بر اسبهای خسته در میدان

 

تو را در بهترین اوقات آوردم

 

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

 

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

 

تمام گامهای مانده اش با من

 

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

 

 



[+] نوشته شده توسط sima در 11:7 | |







یاد گرفتن


کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

ا...ین‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...!


[+] نوشته شده توسط sima در 20:2 | |







کاش...

عاشق و معشوق ها ای کاش

به هم ایقد شک نداشتن

سقف اعتمادامون کاش انقدر ترک نداشتن

چی میشد دست من وتو همیشه دست هم بود

از ما هر چی که میگفتن

واسه عاشقا کم بود

چی میشد بی التماسم تو می اومدی به خونه

چی میشد دلت میدونست که باید پیشم بمونه

چی میشد می سوخت دلامون واسه التماس سیبا

چی میشد دنیارو یک شب بسپاریم دست غریبا

چی میشد من رو تو یک شب ببری به زیر بارون

حتی به قیمت مرگ عزت و آبروهامون

کاش برای کشتی عشق یکی از ما ناخدا بود

که می رفتیم اونجا غیر ما فقط خدا بود

چشمای ناز تو ای کاش یه ضریحی داشت طلایی

آنقدر دورش می گشتم که نشه پیداش جدایی

کاشکی یادمون نمیرفت عهدامون بدون علت

واسه ی دفاع از خود دست نمی زدیم به تهمت

کاشکی عهدامون نمی شکست با یه اتفاق ساده

بی دلیل اینکه آدم توی این دنیا زیاده

کاش برای اون مهم بود چشام از خاطره خیسه

گفته بودم که دل من برای اون می نویسه

یادته واست نوشتم روی صخره های سنگی

حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی

گفتی تنها راهه پرواز ولی آسمون چه دوره

واسه تو کاری نداره که دلت مثل بلوره

کی میگه سرمای بهمن واسه باریدن برفه

ایراد از عشق من و توست که همش اسیر حرفه

نگرانم واسه اون که بازم تازه شه داغم

و یه روز نزدیک نمی یایی دیگه سراغم

من خودم دیدم ستاره نور نداره بی فروغه

تو اصلا دوستم نداشتی هرچی که گفتی دروغه

هنوزم عاشقتم جون چشات جون دریا

ولیکن یادت بمونه خوب من،منو گذاشتی تنها

میخواد دعاهای ما واسه همدیگه بگیره

یکی از ما با شهامت واسه اون یکی بمیره

قدر بین دلا وحرفهای ما اختلافه

این روزها درد غریبی میکنه مارو کلافه

چی میشه با هم بسازیم

یه روزی یه شهر تازه

بدون اینکه بگیریم از کسی حتی اجازه

یادگاری بنویسیم کاش رو گلبرگ های قرمز

بنویسیم که عزیزم هرجا باشم بی تو هرگز

کاش نشه زندگیامون یه روز اسیر تکرار

و یادت میاد عزیزم گفتی

به امــــــــــــــــــید دیــــــــــــــدار؟؟؟؟؟؟؟؟؟


[+] نوشته شده توسط sima در 16:14 | |







اگر خدا خواهی

به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز

                    اگر خدا طلبی

خدا در اشک یتیمان رفته از یاده ست

خدا در آه غریبان خانه بر بادست

                        اگر خدا خواهی

درون بغض زنان غریب جای خداست

دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست

نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب

                                   به آسمان بنگر

به آسمان که پر از گوهرست دامانش

 به کهکشان که ندانی کجاست پایانش

رونده اییست خدا نام در خم این راه

                          ببین به دیده ی دل

به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست

به من مگو خدا را ندیده ام هرگز

                           دو دیده را بگشا

ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه

طلای نور به دریا و رود می پاشد

بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ

به برگ درختان سرود می پاشد

سرود او همه گل نغمه یی برای خداست

                            در آشیانه ی شب

                           در آستانه ی صبح

در آن دمی که که ز پستان شیر مست فلق

به کام دره و دریا  و کوه بیشه باغ

دودست غیبی شیر سپیده می ریزد

به وقت نیم شبان در سکوت رویا رنگ

که جز صدای نسیم وندا مرغ سحر

 ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد

به گوش باطن من هر صدا صدای خداست

به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها 

                             که سروهای کهن

به دست باد مهیبی به خاک می افتد

در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه

هزار صخره به خاک ملک می افتد

                                    به وقت زلزله ها

                                  مگو کجاست خدا

نهیب زلزله حرفی ز خشم خداست

در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین

و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد

                          به بیشه های عظیم

صدای عربده ی رعد با تو می گوید

                              که آسمان و زمین

به زیرستوران باد پای خداست

مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست

                                سکوت من مشکن

که در سکوت پر از حیرتم قنای خداست

به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند

به روشنایی زیبای هر فلق سوگند

به سرخی های خورشید در شفق سوگند

به گریه های سحر بندگان پاک قسم

                              درون مویرگ من و تو صدای خداســــــت


[+] نوشته شده توسط sima در 12:36 | |







دفتر مشق کثیف

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: ســـارا...

دخترک خودش را جمع کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز  معلم کشید

و با صدای لرزان گفت: بله خانم؟؟؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش میزد،به چشم های سیاه و مظلوم دخترک خیره شد

و داد زد:{چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن!!!

هآ،فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد

بچه بی انضباطش باهاش حرف بزنم}

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد...

بغضش را به زحمت قورت داد....

و آرام گفت خانوم: مادرم مریضه...

اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...

اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم

که دیگه از گلوش خون نیاد....

اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم

که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت...اونوقت قول داده دپاگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره

که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول میدم مشقامو تمیز بنویسم...

معلم صندلی شو به سمت تخته چرخاند و گفت: بشین سارا...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد....


[+] نوشته شده توسط sima در 12:21 | |







زندگی

زندگی شیرین است!!! زندگی باید کرد...

ولی نه به هر قیمتی وبدانیم که شبی خواهیم رفت...

و شبی هست که نباشد، پس از ان فردایی


[+] نوشته شده توسط sima در 12:6 | |







خود نوشته....بلوچستانم....

سلام

به همه بچه های ایران زمین...

به همه خواهر برادرای گلم....

به همه مادر ،پدرهای دوست داشتنی

امروز

27 فروردین سال1392

درحدود یــــــــــــــــــــــک دقیقه

جهانی لرزید

ایران من و تو...

نیز لرزید

ایران ما....

ایرانی که 5قدرت بزرگ جهان

آروزی نابودیش رو دارن

بچه ها

 امروز استان منم لرزید

استان مردان دلاور وقیور

زنان صبور و پاک زینت

استان مردان زاهد

ما هنوز در گیر و دار خبر سلامتی

خانواده،دوست بودیم و هستیم اما جهان رسانه درگیر

اطلاع رسانی از آسیب دیدگان است آماری میدهند  که حیرت آور است

اماری که منی در شهرم نمیدانم اما جهان از ان باخبر

وای چقد دروغ

کاش کمی از این همه لرزش زمین

ما نیز عبرتی میگرفتیم...

جالب اینه که تا زمین لرزه یا زلزله شدش همه خطا شلوغ شد

تازه یادشون افتاده بگن

عزیزم دوست دارم ...مامان ....بابا... ببخش که بچه بدی بودم

دوست عزیزم ببخش که باهات بد بودم

آخه تا کی باید منتظرم یه هشدار باشیم تا قدر

یکدیگرو بدونیم ....تازه یادمون افتاده چقد غرق در گناهیم.... توبه نکردیم...تازه الان یاد خدا و بخشش افتادیم

آه...

امــــــــــــــــا هرچی بود گذشت

یه هشدار از خدا بود یا .... بقول زمین شناس شکستگی های  زیر زمینی

الان اکثرا میگیم اصلا به ما چه

من که سالمم...خونواده مم...سالمن...نگو نیست...

خیلیا بی تفاوت رد میشیم...از اتفاقات بد...بدون حتی یه لحظه فکر کردن.

رفتن... از آغوش زمین به آغوش آسمان...

حالا چه در شهر من،چه در استان من،یا ایران من

اما رفتن و باز داغی بر دل من و تو....

باز اشکی بر گونه مادر بی اولاد....

بغضی بر گلوی بچه ی بی مادر...

چقد سخته....دردناک و وحشتناک....

سخته..... دیگه نای نوشتن ندارم....

اما در آخر این نوشته رو تقدیم میکنم...به همه هم استانی هام....و ایران نابمم

"باز هم لرزید ایران من

این بار بلوچستانم لرزید

سراوانم لرزید

منطقه مولانا شهداد لرزید

و شهر لرزید

هموطنم از تپش ایستاد...

نفسها بوی خون می دهد.....

 این گناه بهار نیست.....

کینه ی جا مانده ی زمستان بود که طاقت لبخند"کاکی" را نداشت..

هموطن عزیزم،تسلیتم را بپذیر....

بلوچستانم در غم شد این بار......

 


[+] نوشته شده توسط sima در 20:59 | |



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد